به نام مادر
امروز فهمیدم که مادر یکی از دوستام ۱سال مرده ومن نمی دونستم
البته زیاد نیست که با اون آشنا شدم ولی ........
بیشتر از اون من ناراحت شدم فکرش رو بکن درباره مادر دوستت صحبت کنی و طرف برگرده بگه مادرم۱ساله مرده امروز دلم یکهو ریخت اشک تو چشمام جمع شد و فقط برا مادرش دعا کردم .
اون بهترین دوست وپاکترین جوونیه که تا به حال دیدم .
برای شادی روح مادر بزرگوار دوستم صلوات!
بعد این اتفاق از همه خواستم مطلبی بنویسند خیلی ها
نخواستند و خیلی ها نمی تونستند اما مطلب زیبای زیر را می
خوانیم:
روزی بود روزگاری بود ... یه نی نی بود ... یکی که همش نق می زد و گریه میکرد ... شب ها از ترس جن و لولو خوابش نمی برد ... این وسط یه فرشته بود ... یه فرشته ی ناز که خدا آفریده بود واسه ی این نی نی ... خدا به این فرشته یه عالمه افسانه یاد داده بود که شب ها واسه نی نی تعریف کنه ... یه عالمه فوت و فن یادش داده بود که وسط گریه های نی نی لبخند بکاره جای اشک ... یه دل بزرگ بهش داده بود که همه ی درد ها و غم و غصه های نی نی رو بگیره و تو صندوق دلش نگه داره و بجاش به نی نی شادی بده ... اون نی نی منم! حالا بزرگ شدم و خدا فرشته ی قشنگمو ازم گرفته ... وقتی فرشته ی نازم رفت هی دعا دعا کردم که برگرده ... ولی ... ولی بر نگشت ... حالا شب ها دلم برا فرشته تنگ می شه ... دیگه نیست که برام لالایی بگه، نیست که پتو بکشه روم که سرما نخورم ... نیست که با حرفای قشنگ خوابم کنه ...
"من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و آسایش و شادی
تو اما مادر من مادر ناکام
دلت خرم، روانت شاد
که من دست نیاز سوی کس
هرگز نخواهم برد
و جز روح تو
این روح ز بند آزاد
مرا دیگر پناهی نیست
دیگر تکیه گاهی نیست ... "
شعر از حمید صدق
با تشکر از وبلاگ نسل خرمالو






